از بهار تقویم می ماند
از من
استخوان هایی که تو را دوست داشتند.
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
خورشید مردّد است، کمرنگ شده
هر چیز که دست می زنم سنگ شده
انگار که حال و روز دنیا خوش نیست
شاید که دلت برای من تنگ شده
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
بر ماسه های ساحل
نفس تازه می کنی
و دریا
دراز می کشد
در اندیشه هات.
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
آنان که ز یکدگر جگرریش ترند
قومی پس تر، قبیله ای پیش ترند
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز، آن طرف بیشترند
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
ما بدو می گوییم: «اینجا، این سوی!»
لیکن به دوردست می رود؛
شب تاب.
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
حتی پرندگان هم
کمک می کنند به همدیگر
بیا نزدیک
نزدیک تر
کمکم کن ببوسمت.
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی